بایگانیِ سپتامبر, 2008
روز تولد
در کوچه ای از رنج
به روی پلی از حسرت ها
مادرم مرا بوجود آورد …
دریک شب پاییزی
زندگی ،(و)قلب سرد تو را
چشمانم دیدند
با جغجغه های پلاستیکی
زیبا و رنگارنگ
آنها برای من آهنگ می خواندند
وچشمان کوچک
چیزهای خوب دنیا را می دیدند
و راضی بودند
شیر من تلخ بود
و آب آشامیدنی ام شور
اینها مرا پروراندند
و در جلو گهواره من
سرنوشت تبه کارانه من
به من افتخار می کرد .
گریه طاقت فرسای من بود
که میخواست چیزی بگوید
اما آنها مرا نمی فهمیدند
نفس های غمگینی
که مرا برای یک زندگی هرزه
تقویت کردند
اینگونه آغاز کردم ،اینگونه آغاز کردم
آنها از من نپرسید …
اما زندگی ، من به تو عادت کرده بودم
مانند عقابی زخمی در زمین
هنوز به دنبال نیرویی هستم تا مرا نگه دارد
اینگونه آغاز کردم ،اینگونه آغاز کردم
آنهایی که مرا نشان می دادند و آنهایی که می دیدم
خدای من اگر می دانستم چه روزی می میرم
مرگم را مانند روز تولدم جشن می گیرم
در لجنها و چنگالها
در آتش بی عدالتی های این دنیا اولین بار راه رفتم
ترازویی ثابت
برای اینکه من زندگی را پیش بینی کنم
و با این همه من خطا کردم
فقط «آلفا» و » خی »
فصل های مدرسه من بودند
من » آه» و » چرا » را هجی می کردم
زمانی که خود را یافتم اینها مرا تعقیب می کردند
و بدین گونه 30 ساگی را تمام کردم
اینگونه زمان گذشت
و من با سرافکنده راه میرفتم
سپتامبر 19, 2008 at 5:34 ب.ظ.

ازلحظه ای که تو را از دست دادم
شب ها طولانی شدند
وهمه چیزدر اطرافم همانند سیاره ای خشک می ماند
ازلحظه ای که تو را از دست دادم
ماه گریخت !
و هر خاطره ای از تو…
یکی از لبخندها یم را گرفت …
قلبم را از دست می دهم
از دست می دهم
به کنارم بازگرد
در دست تو است که…
(رابطه ات را) با من تمام کنی !
در دست تو است
آره فقط در دستان تو است
که من را نجات بدهی … !
ازلحظه ای که تو را از دست دادم
زمان متوقف شد…
بروی زمین احساس می کنم که
من تنها مانده ام
ازلحظه ای که تو را از دست دادم
تنها غم و اندوهم را می شمارم
رویاهایم را تو دادم
و تو تمام زندگی ام را بردی …
برای دیدن این کلیپ ،اینجا کلیک کنید …
سپتامبر 6, 2008 at 6:44 ب.ظ.

Notis Sfakianakis در 2 نوامبر 1959 درجزیره Crete یونان ، متولد شد .
در 7 ساللگی به همراه خانواده اش به جزیره Stanchio رفت . ادامه …
سپتامبر 6, 2008 at 10:54 ق.ظ.

دیشب تو را در خواب دیدم …
همانند نقاشی ای بودی !
آن نقاشی ای که کودکان می کشند …
با من در تاریکی حرف می زدی
و گفتی ، تو هم دل ات برای من تنگ شده است !
و این همانند خنجری بود … !
از من پرسیدی چه اتفاقی افتاده ؟
آنگاه چشمان من از اشک تر شدند ….
برای تو گریه نمی کنم ، برای هیچ کس گریه نمی کنم …..
نمی خواهم بیایی …من اینجا خوب هستم…
برای تو گریه نمی کنم ، برای هیچ کس گریه نمی کنم ….
برای خودم گریه می کنم …. که هنوز دوستت دارم… !
چهره تو خندان نیست
در رویای من ناپدید شدی
این عشق شکنجه آور است
اما هنوز پایدار است …! هنوز زنده است ….!
سپیده دم، امروز دیر کرده است…
و ما ، با هم نیستیم
این عشق را به خاطر بسپار…
(که)فقط در رویاها زندگی خواهد کرد ….
برای دیدن این کلیپ ، اینجا کلیک کنید ….
سپتامبر 5, 2008 at 10:06 ق.ظ.
یک شکاف در چشمانت ، سوسو می زند …
یک شکاف میان ما باز شده است
حرف نزن …
کلمات فاصله بین ما را پر نمی کنند
به من نگو که دوستم داری !
یک شکاف و زندگی فرو ریخت
در چشم ها یک شکاف و ما دشمن هم شدیم …
حرف نزن ….
شب سفری دیگر نخواهد داشت برای آوردن من ….
آن دلایلی که به دنبالش هستی …. رفتند….
قسم نخور….فسم نخورعزیزم….
دوستم نداشته باش ….
زجر نکش….
چقدر رویا در اطراف من پراکنده بودند
آنها دوبار ه بر نخواهند گشت
به آسانی با یک سو گند
آنها دوبار ه بر نخواهند گشت
رویا های ما
آنها دوبار ه بر نخواهند گشت
ابرهای ما غروب کردند ….
شکاف ما میانمان زندگی می کند
یک شکاف و تو مقابل(ام) هستی
حرف نزن ….
انسان هایی که ترک میکنند و میروند ….
دیگر حرفی نمی زنند ….
و حتی اگر دل هم بخواهد …
آنها می روند ….
برای دیدن این کلیپ، اینجا کلیک کنید
سپتامبر 1, 2008 at 9:10 ب.ظ.

زنده ام …. هنوز زنده ام …
به من بگو اگرزنده ام ، احساس می کردم مانند فیلم بود
همانند باران سیل آسا
به روی ورقه ی خداحافظی ات می بارم ….!
زنده ام …. هنوز زنده ام …
در صحنه ای که همه چیزرا فدایت کردم
من یک فراری مغلوبم …
و اشتباه کردم که آن را برایت آشکار ساختم … !
من پهلوان داستان هستم که تنها باقی مانده …
حالا ،انتهای اعتبارات، برای من می میرد ….
انتهای اعتبارات، برای من موضوع را می نویسد
من پهلوان داستان هستم که تنها باقی مانده
حالا انتهای اعتبارات، برای من می میرد
انتهای اعتبارات ، برای من موضوع را می نویسد
اما من برای تو روی صحنه نمایش ظاهر شدم …!
زنده ام…. به سختی زنده ام ….
تو به من می گویی که زندگی ادامه دارد
آرام و خموش ،نگاهت می کنم
هنگامی که آرزوهایت را دور می اندازی …
از من می خواهی خوب باشم
حرف های کم ارزش با مفهومی سست
از من میخواهی قوی باشم
در صحنه فیلمبراداری ای که دیگر روشن نیست …
من پهلوان داستان هستم که تنها باقی مانده …
حالا ،انتهای اعتبارات، برای من می میرد
انتهای اعتبارات ، برای من موضوع را می نویسد
من پهلوان داستان هستم که تنها باقی مانده
حالا انتهای اعتبار، برای من می میرد
انتهای اعتبار ، برای من موضوع را می نویسد
اما من برای تو روی صحنه نمایش ظاهر شدم …!
سپتامبر 1, 2008 at 7:37 ب.ظ.