در کوچه ای از رنج
به روی پلی از حسرت ها
مادرم مرا بوجود آورد …
دریک شب پاییزی
زندگی ،(و)قلب سرد تو را
چشمانم دیدند
با جغجغه های پلاستیکی
زیبا و رنگارنگ
آنها برای من آهنگ می خواندند
وچشمان کوچک
چیزهای خوب دنیا را می دیدند
و راضی بودند
شیر من تلخ بود
و آب آشامیدنی ام شور
اینها مرا پروراندند
و در جلو گهواره من
سرنوشت تبه کارانه من
به من افتخار می کرد .
گریه طاقت فرسای من بود
که میخواست چیزی بگوید
اما آنها مرا نمی فهمیدند
نفس های غمگینی
که مرا برای یک زندگی هرزه
تقویت کردند
اینگونه آغاز کردم ،اینگونه آغاز کردم
آنها از من نپرسید …
اما زندگی ، من به تو عادت کرده بودم
مانند عقابی زخمی در زمین
هنوز به دنبال نیرویی هستم تا مرا نگه دارد
اینگونه آغاز کردم ،اینگونه آغاز کردم
آنهایی که مرا نشان می دادند و آنهایی که می دیدم
خدای من اگر می دانستم چه روزی می میرم
مرگم را مانند روز تولدم جشن می گیرم
در لجنها و چنگالها
در آتش بی عدالتی های این دنیا اولین بار راه رفتم
ترازویی ثابت
برای اینکه من زندگی را پیش بینی کنم
و با این همه من خطا کردم
فقط «آلفا» و » خی »
فصل های مدرسه من بودند
من » آه» و » چرا » را هجی می کردم
زمانی که خود را یافتم اینها مرا تعقیب می کردند
و بدین گونه 30 ساگی را تمام کردم
اینگونه زمان گذشت
و من با سرافکنده راه میرفتم